در روایات آمده است که
حامد که از دیار قزوین می باشد *** خنده همواره با او قرین می باشد
در ممالک اسلامی و همچنین در بلاد کفر، کسی یافت نشده است که او را بدون خنده ببیند. حتی در مواردی که بلایای طبیعی و غیر طبیعی بر وی نازل شده، نیش وی همچنان باز بوده است. صحه ای بر این مدعا آخرین رویارویی ایشان با یک سطل آشغال سیمانی است که قبل، درحین، و بعد از برخورد، با نیش تمام-باز مشاهده شده است
فرضیه های مختلفی در مورد راز این خنده وجود داشته، دارد، واحتمالا خواهد داشت که ما با آنها کاری نداریم و به فرضیه خود که به دوران کودکی وی برمی گردد و خود ایشان نیز تا حدودی بر آن صحه گذاشته اند، می پردازیم
روزی روزگاری در دیار قزوین، شیخ ما که در عنفوان جوانی بوده و هنوز جهان-شمبول نشده بود، با شخصی روبرو می شود که مسیر زندگی آینده او را تغییر می دهد. وی شیخ اصغر نام داشت و کنیه او "اصغر آقا" بود. شیخ اصغر با وجود داشتن دو سر عائله، به دلایل ژنتیکی تمایل زیادی در قرابت با کودکان داشت و این کار را با چنان مهارتی انجام می داد که نه تنها مایه پریشانی احوال و رنجور شدن حال آنها نمیشد، بلکه مفرح ذات و مولد خاطرات نیز بود، به نحوی که شیخ ما، در فرازی از سخنانش از وی چنین می گوید
اصغر ای همای رحمت، تو چه بود راز دستت *** که هزار خاطره دارم ز مزاج شوخ طبعت
{ادامه دارد}